عالم دیوانگی

مجموعه سروده های عاشقانه و اجتماعی من

بار غمی که تاب و توان را گرفته است قدی که انحنای کمان را گرفته است . از عشق سهم من شده، اما دلم هنوز دلبسته‌ی کسی‌ست که جان را گرفته است . تاوان هرزه گردی چشم است درد عشق دامان قلب بسته زبان را گرفته‌ است . عشقی که شهره کرده تو را در تمام شهر از من غرور و نام و نشان را گرفته است . شطرنج سینه‌ام شده «میدان شاه» تو عکس تو جای «نقش جهان» را گرفته‌ است . وقتی تو نیستی همه انگار مرده‌اند حتی بهار رنگ خزان را گرفته است . گویی که تنگ کرده نفس‌های شهر را بغضی که نای پیر و جوان را گرفته‌ است ¹ . تکرار ناامید شدن های مستمر از انتظار من هیجان را گرفته است . تجویز کرده‌ دلهره‌ی دیدن تو را دلتنگی‌ام که نبض زمان را گرفته‌ است

1. نای ایهام دارد هم به معنی مجرای تنفسی و هم نا به معنی طاقت و رمق + ی اضافه که جانشین کسره است.


مسعود جعفری زاده

عالم دیوانگی

خفته در انزوای پیله‌ی خویش، فارغ از بود و هست‌های خودم . عشق کالای بی‌خریداری‌ست، مانده‌ام روی دست‌های خودم . زل زدم توی چشم خود دیدم، درد تکثیر شد در آیینه . روی تصویر من ترک رقصید، گم شدم در شکست‌های خودم . شیشه‌ی خالی شرابم من سهمم از زندگی شکستن بود . به زمینم زده‌است آخر بزم، پایکوبی مست‌های خودم . نردبانی شدم که هرکه رسید بر سرم پا نهاد و بالا رفت . گرم پیوند این و آن بودم باز شد چفت و بست‌های خودم . دل من سرزمین زلزله‌خیز، خانه‌ام زادگاه آوار است . خاک من گاهواره‌ی گسل است، دلخوشم با گسست های خودم . برج در حال ریزشی هستم، که به حال خودم رها شده‌ام . بگذارید تا فروریزم، در شکاف نشست‌های خودم


مسعود جعفری زاده

عالم دیوانگی

روزی که روی بوم جهان زن کشیده‌اند طرح تو را به لوح دل من کشیده‌اند . من را به جستجوی نگاه تو از نخست آواره‌‌ای به کوچه و برزن کشیده‌اند . گویی میان خانه‌ی وصل و سوار شوق راهی به مقصد نرسیدن کشیده‌اند . ای مهربان‌ترین که تو را هم مسیر عشق هم راستای حس سرودن کشیده‌اند . با نام تو قباي حریر بهار را بر قامت زمین سترون کشیده‌اند . بی تو لباس سبز درختان باغ هم شولای بی‌کسی‌ست که بر تن کشیده‌اند . در قاب چشمهای پر از اشتیاق من ناز تو را برای کشیدن کشیده‌اند . گاهی که قهر می کنی انگار از غرور دور بلور قلب تو آهن کشیده‌اند . سرد و سیاه و ساکت و لبریز از شراب چشم تو را شبیه شب من کشیده‌اند


مسعود جعفری زاده

عالم دیوانگی

میان حنجره، فریاد من کپک زده دوست دلم برای کمی های‌وهوی لک زده دوست . به باد داده سرش را اگر کسی یک حرف برای کاستن از درد مشترک زده دوست . کبود شد تن هر واژه تا دهان وا کرد سکوت، کودک شعر مرا کتک زده دوست . درون بوته‌‌ی عشقی گداختم یک عمر و سنگِ کینه عیار مرا محک زده دوست . همیشه طعنه شنیدیم و زندگی سرکوفت به حال‌وروزِ من و دستِ بی نمک زده دوست . دروغ، خواب خوش اعتماد را آشفت بلورِ باور من سر به سنگِ شک زده دوست . به‌ جرم قتل خودم گردن مرا بزنید که روی دستِ خودم خون من شتک زده دوست


پی‌نوشت:

1- بوته ظرفی است برای ذوب کردن طلا 2- سنگ محک یا سنگ لیدی سنگی است از جنس سیلیسیوم و کوارتز که با آن ناب بودن طلا آزمایش می شود و با کمک تیزاب سلطانی(اسید نیتریک یا همان جوهر‌شوره) که با اسید هیدروکلریدریک رقیق شده عیار طلا نیز مشخص می شود .


مسعود جعفری زاده

عالم دیوانگی

طلوع کردی و یلدای من سحر شده عشق چقدر حال دلم با تو خوب‌تر شده عشق . خوش آمدی به دل دردمند دل‌زده‌ای که در دیار تو دیری‌ست در‌به‌در شده عشق . نبودی و شده بودم شبیه قاصدکی که دل بریده و با باد همسفر شده عشق . شدم کسی که خودش با خودش گلاویز است که بازمانده‌ی یک جنگ بی‌ثمر شده عشق . تو آمدی که پر از برق زندگی بشود دوچشم خیره به سقفی که محتضر شده عشق . به خلوت دل من سر‌ نمی‌زند هر روز غم ازحضور تو انگار باخبر شده عشق . تو جان‌پناه سواری شدی که سینه‌ی او برای هرکه به غیر از خودش سپر شده عشق . و در قلمرو فرمانروایی‌ات شده‌ام گدای گوشه‌نشینی که معتبر شده عشق . کلید شهر دلم را به جز تو هرکس داشت همیشه قصد سفر کرده رهگذر شده عشق . بمان که دار و ندار من از جهان چیزی است که در ردیف همین شعر مختصر شده؛ «عشق»


مسعود جعفری زاده

عالم دیوانگی

رفتی مرا به حال خودم واگذاشتی در ازدحام حادثه تنها گذاشتی . یادت نمانده چهره‌ی خود را به لطف من در متن هر سروده‌ی زیبا گذاشتی . خود را برای دلبری از شاعران شهر در قاب چشم من به تماشا گذاشتی . در پاسخ صراحت هر «دوست دارمت» شاید، ولی، اگرچه و اما گذاشتی . مفرد شدند در تو همه فعل های جمع یک «نون» به جای هر «الف» ما گذاشتی . جان داد و دست‌وپا نزد از بس رمق نداشت وقتی که بر گلوی دلم پا گذاشتی . نعشی شدم بدون تو بر دوش خویشتن داغی شدم که بر دل دنیا گذاشتی . دل را به موج موی تو دادم ولی مرا کشتی شکسته در دل دریا گذاشتی . مثل نخی جدا شده از بادبادکم پا در هوا در اوج تمنا گذاشتی . هم مانده‌ام بدون تو هم با منی هنوز یک پل میان حسرت و رویا گذاشتی . شوق سفر حواس تو را پرت کرده بود خود را درون سینه من جا گذاشتی


مسعود جعفری زاده

عالم دیوانگی

اشک آیینه ساخت از چشمش، و در آن برکه عکس ماه افتاد پوزخندی به خنده شد تعبیر، ساده لوحی به اشتباه افتاد . شوق، رخت فریب را پوشید، ذهن، جام خیال را نوشید از لب بام آرزو که پرید، از سر آسمان کلاه افتاد . عقل هرچند نعره زد که نرو، چشم، دل را کشید و با خود برد دل به موج بلند رویا زد، خون او گردن نگاه افتاد . رانده شد از بهشت با یک سیب، دربدر شد میان شهر غریب هر بلایی خدا سرش آورد، پای شیطان بی‌گناه افتاد . مهر ورزید و ناسپاسی دید، قدر او را کسی نمی‌فهمید باز چوب حراج بالا رفت، باز هم یوسفی به چاه افتاد . هرچه فریاد زد کسی نشنید خسته شد بس که رفت و هی نرسید تن به دیوار عاشقی که سپرد سقف وارفت و تکیه‌گاه افتاد . مهربانی حریف کینه نشد، بدگمانی به قلب ایمان تاخت سرنوشت نبرد پیدا بود از شکافی که در سپاه افتاد . در هیاهوی وحشت‌ و تردید بر بلور غزل ترک رقصید شیشه‌ی عمر شعرهای سپید، دست یک سنگ روسیاه افتاد . چهره‌ی خسته‌ی غرورش را لابلای غریبه‌ها گم کرد مرگ را از خدا گدایی کرد چشم طوفان به سرپناه افتاد . درد پایان نداشت؛ هرجا رفت، بی‌کسی پابه‌پای او آمد آخر قصه باز تنها ماند، دست خود را گرفت و راه افتاد....


مسعود جعفری زاده

عالم دیوانگی

سوار خسته که در جاده‌ی جهان پیچید رمید اسب امید و از او عنان پیچید . بجز تداوم غربت نداشت همسفری و درد کهنه که در مغز استخوان پیچید . همیشه قمقمه‌اش از عطش لبالب بود همیشه بغض گلوگیر لای نان پیچید . نداشت فرصت پرواز و هرکجا پر‌ زد صدای غرش تیری در آسمان پیچید . اگرچه بر تن او زخم مثل پیچک رست نه پیله کرد و نه بر پای این و آن پیچید . فقط دوید بدون هدف به دور خودش شبیه عقربه در صفحه ی زمان پیچید . نشسته بود کنار خودش که عشق آمد کشانده شد به مسیری که ناگهان پیچید . همین که یک غزل تازه دم برایش ریخت حروف نام تو در متن استکان پیچید . تو را صدا زد و معتاد شد نفس‌هایش به ماندگاری عطری که در دهان پیچید . گشود دست خیال تو آن طنابی را که دور گردن این مرد بی‌نشان پیچید


مسعود جعفری زاده

عالم دیوانگی

دل کوک نیست سازِ بدآهنگ می‌زند غم پشت در نشسته و هی زنگ می‌زند . با انزوای خلوت من، درد، آشناست در وا نشد به پنجره ام سنگ می زند . وای از شبی که خاطره کبریت می کشد آتش به جان آدم دلتنگ می زند . دست غزل بدون تو سرد است و بی‌رمق یک جای کارِ عشق و جنون لنگ می زند . یاد شراب سرخ لبت توی خواب هم بوم خیال خام مرا رنگ‌ می‌زند . پیری صبور و ساکت و سردم ولی چه سود نوزاد عشق در سر من ونگ می زند . زیر شکنجه از لب من حرف می کشد شعری که موی ذهن مرا چنگ می زند


مسعود جعفری زاده

عالم دیوانگی