Southware

خواننده

آخرین فرسته های Southware را بخوانید.

from هیرون

حریم شخصی تنها آنجا مطرح نمی شود که شخصی بدون اجازه و رضایت شما وارد خانه یا اتاقتان بشود. یا اینکه دور از چشم شما به گوشی تلفن همراهتان نگاهی بیاندازد. حریم شخصی جنبه های زیادی دارد که در این نوشته می خواهیم به موردی از آن اشاره کنیم که گاهی کمتر به چشم می آید، درحالی که بسیار حائز اهمیت است. داده هایی که ما در دنیای وب منتشر می کنیم. همه ما روزانه داده های زیادی را در دنیای وب منتشر می کنیم، مانند رد پایی که هنگام عبور از یک مسیر از خود برجای می گذاریم. شاید تابحال به این موضوع به‌صورت جدی نگاه نکرده باشیم. اما واقعیت آن است که امروزه هنگام استفاده از هر برنامه، سایت یا سرویس؛ مقداری داده توسط آنها از ما گردآوری می شود. مثلاً هنگام مراجعه به یک وبسایت آدرس IP، مرورگر مورد استفاده، سیستم عامل دستگاه، اندازه تصویر نمایشگر و... توسط آن سایت دریافت می شود. یا هنگام استفاده از نقشه گوشی تلفن همراهتان، مسیر هایی که شما درآن تردد داشته اید، نقاطی که بیشترین مراجعه به آن را داشته اید و... ذخیره و جمع آوری می شود. این رویکرد را به تمام برنامه ها، خدمات و امکاناتی که بصورت روزمره از آنها استفاده می کنید تعمیم دهید تا متوجه شوید روزانه درحال انتشار چه حجم عظیمی از داده‌ های خود هستید! پیامک، پیام‌رسان ها، شبکه های اجتماعی و... حتی صفحه‌کلید گوشی تلفن همراه شما امکان جمع‌آوری داده را دارد و می تواند هرچه که شما تایپ می کنید را ذخیره و به سازنده آن ارسال کند! ترسناک است نه؟ موضوع زمانی ترسناک تر می شود که ارائه دهنده بسیاری از این برنامه ها و خدمات یک شرکت باشد! ممکن است برخی از این داده ها جهت نمایش بهتر محتوا مورد استفاده قرار گیرند، ولی بیشتر این داده ها همه در پروفایلی در سرور های آن شرکت جمع آوری شده و پس از تجمیع میزان مناسبی از داده ها، با استفاده از تکنیک های یادگیری ماشین برای شناسایی شما مورد استفاده قرار می‌گیرند و از آن پس از روی رفتارتان در دنیای وب به راحتی شناسایی می شوید. مانند کاری که شرکت گوگل انجام داده و کاربران کشورهای تحریم شده را حتی درصورت استفاده از VPN نیز شناسایی ودسترسی آنها را مسدود می کند.

حال چه باید کرد؟

مهم ترین گام برای محافظت از حریم خصوص در دنیای کامپیوتر و نرم افزار، عدم استفاده از برنامه، خدمات و محصولات انحصاری و متمرکز است. تمرکز باعث انباشت داده های فراوانی از جامعه کاربری در دست شرکت های بزرگ مانند گوگل، مایکروسافت و فیسبوک می شود. اگر گمان می کنید این شرکت های بزرگ خدمات خود را از سر خیرخواهی بصورت رایگان در اختیار شما قرار داده اند و در ازای این خدمات هزینه ای از شما نمی گیرند، سخت در اشتباه هستید. دیدگاه معروفی در این رابطه وجود دارد که می گوید در چنین شرایطی کالایی که درحال فروش است شما و داده هایتان هستید! بله شما درحال پرداخت هزینه ها با داده هایتان هستید.

اغلب مردم درقبال این واقعه این توجیه را می آورند:

اگر بد بود، همه‌ی مردم از آن استفاده نمی‌کردند.

به باور خودم، اینکه بگوییم چون عده زیادی یک کاری را انجام می دهند پس آن کار درست است، رویکردی کاملاً نادرست است! دلیلش هم مشخص است. درصد زیادی از آن عده مورد نظر افرادی نا آگاه هستند که یا به تقلید از جمع آن کار را انجام می دهند، یا با یک دیدگاه و باور اشتباه. درواقع دیدگاه یک جمع به مراتب کوچک‌تر اما آگاه‌تر به موضوع، به نظر آن اکثریت نا آگاه ارجهیت دارد.

شرکت بزرگی مانند #گوگل، #مایکروسافت و فیسبوک نمی آید بخاطر داده های ما خودش را خراب کند!!!!

این درحالی است که بخش عظیمی از درآمد گوگل و فیسبوک از راه تبلیغات، به خصوص تبلیغات هدفمند است. تبلیغات هدفمند یعنی با استفاده از داده های جمع‌آوری شده از شما، به علاقه و سلیقه شما پی می‌برند و تبلیغ هایی را به شما نشان می دهند که احتمال خرید آن کالا یا سرویس توسط شما بالا باشد. نکته مهمی که همواره باید درنظر داشته باشید این است که:

شرکت های بزرگ خدمات گسترده ای را ارایه می دهند. خدماتی که هزینه نگهداری و بروز رسانی آنها سرسام آور است. آیا آن شرکت ها واقعاً این همه هزینه را متحمل می شوند تا خدمات رایگان به شما بدهند؟ خیر! چنین چیزی در فیلم های علمی تخیلی هم وجود ندارد. چه رسد به دنیای واقعی! درواقع کالایی که در این میان درحال فروش است، خدمات آنها نیست، بلکه شما و داده هایتان هستید! داده هایی که برای شرکت های بزرگ مانند یک چاه عظیم نفتی ارزشمند است.


تنها توجیه قابل درک در استفاده از بعضی از این خدمات، وابستگی کسب و کار های کوچک و خود اشتغالی ها به رسانه ها و شبکه های اجتماعی پرمخاطب مانند #اینستاگرام است. اما آن هم راهکار مناسب خود را دارد. استفاده صحیح از ابزار مناسب و فرهنگ سازی در راستای استفاده از خدمات خود میزبان و نامتمرکز است که همت بالای جامعه نرم افزار آزاد را می طلبد.

@[email protected]

 
بیشتر بخوانید...

from عالم دیوانگی

میان حنجره، فریاد من کپک زده دوست دلم برای کمی های‌وهوی لک زده دوست به باد داده سرش را اگر کسی یک حرف برای کاستن از درد مشترک زده دوست کبود شد تن هر واژه تا دهان وا کرد سکوت، کودک شعر مرا کتک زده دوست درون بوته‌‌ی عشقی گداختم یک عمر و سنگِ کینه عیار مرا محک زده دوست همیشه طعنه شنیدیم و زندگی سرکوفت به حال‌وروزِ من و دستِ بی نمک زده دوست دروغ، خواب خوش اعتماد را آشفت بلورِ باور من سر به سنگِ شک زده دوست به‌ جرم قتل خودم گردن مرا بزنید که روی دستِ خودم خون من شتک زده دوست
مسعود جعفری زاده عالم دیوانگی


پی‌نوشت:

1- بوته ظرفی است برای ذوب کردن طلا 2- سنگ محک یا سنگ لیدی سنگی است از جنس سیلیسیوم و کوارتز که با آن ناب بودن طلا آزمایش می شود و با کمک تیزاب سلطانی(اسید نیتریک یا همان جوهر‌شوره) که با اسید هیدروکلریدریک رقیق شده عیار طلا نیز مشخص می شود .

 
بیشتر بخوانید...

from هیرون

خودگویه، تک گویی یا مونولوگ یکی از شگردهای ادبیات داستانی و هنرهای نمایشی است که در آن شخصیت داستان یا گوینده، شعر، خطابه ، داستان یا وصف و درد دلی را به تنهایی، خطاب به خود یا بینندگان و شنوندگان، عرضه می کند و در برابر دیالوگ قرار می گیرد.

بنا دارم در پست هایی با برچسب #خودگویه، برخی از افکار سرگردانم را به رشته تحریر درآورم تا شاید بتوانم به درک بهتری از آنها دست یابم.

 
بیشتر بخوانید...

from هیرون

آدم ها هروقت عزیزی را از دست می دهند، با جمله هایی مانند “راحت شد!” یا “الآن جای بهتریست!” و یا وعده دیدار در جهانی دیگر، سعی می کنند خود یا دیگران را آرام کنند. اما این جمله ها، هیچ آرامشی را برایمان به ارمغان نمی آورد. برای من که چنین بود. انگار ته دلمان می دانیم که این آخر ماجراست و درواقع، مرحله بعدی درکار نخواهد بود. درواقع این جبر زمان است که به ما می قبولاند که راهی جز این نیست و کاری از دستمان بر نمی آید. اما باورش برایمان سخت است، چون فکر می کنیم که این خیلی ناعادلانه است! این همه تلاش و کوشش و دوندگی؛ و یکباره همه چیز تمام می شود. پس ما پاداش تلاش ها، سختی ها و تاول های کف پاهایمان را چه موقع و از چه کسی بگیریم؟ پس آن همه ریاضت برای چه بود...؟ نه! این اصلا خوب نیست! منطقی نیست! با عقل جور در نمی آید...! کدام منطق؟ کدام عقل؟ منطقی که ما را وادار به ادامه می کند، بی آنکه تضمینی برای پاداش داشته باشد؟ یا عقلی که می گوید چون این زندگی بی هدف و ناعادلانه را دوست نداریم؛ پس حتما جای بهتری وجود دارد؟ نه... واقعیت خیلی بی رحم است. اهمیتی ندارد که ما چه چیزهایی را دوست داریم و چه داستانهایی را برای گول زدن خودمان سرهم می کنیم، دنیا کار خود را طبق روال انجام می دهد و چرخه بقا مانند همیشه عمل می کند. عده ای می آیند، دمی در این دنیا به سر می کنند و از بین می روند. هیچ کس و هیچ چیز نمی ماند جز در خاطره ها. پس این همه جنگیدن برای چیست؟ پرسش هایم زیاد و زیادتر می شوند، با این وجود جوابی برایشان نمی یابم و قانع نمی شوم. آیا زندگی ارزش این همه سختی را دارد؟ و اگر نه، چرا باز هم اینقدر برایش تلاش می کنیم؟ اصلا مگر راهی جز این داریم؟ رویکردی که در این مرحله فکری در پیش می گیرم چنین است: دیده ایم کسانی را که تصمیم می گیرند دیگر نجنگند و از تلاش دست می کشند و آن پایان بی انتها را خیلی زودتر از آنچه که می توانست باشد، به آغوش می کشند. در آن لحظه چه چیزی در ذهنشان می گذرد؟ آیا توان جنگیدن ندارند؟ یا زودتر از سایرین پی می برند که امیدی به آن نیست که با تلاش بیشتر، جایگاه بهتری در جهانی دیگر داشته باشند؟ شاید... اما در نقطه مقابل آنها، هستند کسانی که با همین دیدگاه، دنیا و تمام عظمتش را به سخره می گیرند و این یک دم زندگی را با سرخوشی می گذرانند؛ مانند یک بازی کودکانه. آنها همین زندگی را به پاداشی برای خود مبدل می کنند. رها شده از دام طمعی سیری ناپذیر برای پاداشی که از وجودش بی خبریم! یا مردان و زنان بزرگی که به واسطه دستاورد هایی که داشته اند و آثاری که از خود برجای گذاشته اند، در یاد و خاطره ها باقی مانده اند. هرچند که دیگر در این دنیا نیستند، اما حضور دارند! حضوری به بلندای تاریخ. مانند دانشمندان بزرگی که می شناسیم و از دستاورد هایشان استفاده می کنیم و بخاطر همین دستاورد ها همواره نامشان بر سر زبان هاست. اکنون از خود می پرسم: کدام را می پسندی؟

  • ستم بر خود و دیگری برای چیزی که باید بگذاری و بروی؟
  • پایانی زودهنگام بر چیزی که هدفی برایش نمی بینی؟
  • لذت بردن آن چه هستی و بی خیال شدن در قبال آنچه نمی توانی باشی؟
  • یا ماندگار شدن در دنیایی که دیگر درآن نخواهی بود؟

انتخاب من هرگز گزینه اول و دوم نخواهد بود...
#خودگویه #monologue

 
بیشتر بخوانید...

from عالم دیوانگی

طلوع کردی و یلدای من سحر شده عشق چقدر حال دلم با تو خوب‌تر شده عشق . خوش آمدی به دل دردمند دل‌زده‌ای که در دیار تو دیری‌ست در‌به‌در شده عشق . نبودی و شده بودم شبیه قاصدکی که دل بریده و با باد همسفر شده عشق . شدم کسی که خودش با خودش گلاویز است که بازمانده‌ی یک جنگ بی‌ثمر شده عشق . تو آمدی که پر از برق زندگی بشود دوچشم خیره به سقفی که محتضر شده عشق . به خلوت دل من سر‌ نمی‌زند هر روز غم ازحضور تو انگار باخبر شده عشق . تو جان‌پناه سواری شدی که سینه‌ی او برای هرکه به غیر از خودش سپر شده عشق . و در قلمرو فرمانروایی‌ات شده‌ام گدای گوشه‌نشینی که معتبر شده عشق . کلید شهر دلم را به جز تو هرکس داشت همیشه قصد سفر کرده رهگذر شده عشق . بمان که دار و ندار من از جهان چیزی است که در ردیف همین شعر مختصر شده؛ «عشق»
مسعود جعفری زاده عالم دیوانگی

 
بیشتر بخوانید...

from هیرون

#پیکسلفد(#Pixelfed) نام یک نرم افزار تحت وب است که برای ایجاد یک سرویس بمنظور اشتراک عکس مورد استفاده قرار می گیرد. اگر بخواهیم مقایسه ای انجام دهیم، پیکسلفد عملکردی مانند #اینستاگرام دارد. حتی ظاهر آن نیز شباهت زیادی به اینستاگرام دارد.

یک لوگوی رنگی دایره ای شکل که یک فضای سفید رنگ به شکل حرف پی انگلیسی در مرکز آن است

لوگوی پیکسلفد

ممکن است برایتان پرسشی پیش بیاید که اگر پیکسلفد اینقدر به اینستاگرام شباهت دارد، چرا باید شخصی بخواهد بجای اینستاگرام معروف از آن استفاده کند؟ پاسخی که من برای شما دارم، دیدگاه شخصی من از هر دو نرم افزار اینستاگرام و پیکسلفد است که در ادامه آن را بیان خواهم کرد. معیار اصلی من برای جایگزینی اینستاگرام با پیکسلفد، بحث آزادی است. آزادی نه به این معنا که هرچه دلم می خواهد پست کنم! این امکان را تا حد زیادی در اینستاگرام هم داریم، بلکه بحث بیشتر بر سر آزادی عمل در کنترل داده های خودم است. اینکه کجا ذخیره می شوند، چه کسی به آن ها دسترسی دارد و چه استفاده های از آن ها می شود. در اینستاگرام شما هیچ اطلاعی ندارید که عکس ها، ویدیو ها، متن ها و فراداده¹ های شما کجاست! در کدام کشور است؟ در کدام کارساز² ذخیره شده؟ و با توجه به سابقه تاریک #فیسبوک در استفاده و فروش داده های کاربرانش؛ چه دولت یا نهاد و اشخاصی درحال استفاده تجاری از داده های ما هستند؟

مهم نیست! عکس ها و داده های ما بدرد کسی نمی خورد...!

این پاسخی است که آدم های سطحی نگر در مقابل پرسش های بالا ارایه می دهند. اما اگر از آن ها پرسیده شود که:

آیا حاضرید آلبوم عکس های شخصی خود را در یک مکان عمومی قرار دهید که هر کسی بتواند آنها را ببیند؟

در این لحظه است که چهره شان تغییر حالت می دهد و پس از مکث کوتاهی آغاز به آوردن توجیه می کنند. دلیل این بی خیالی آن است که این افراد ارزش واقعی داده هایشان را نمی دانند. در باره این موضوع می توان ساعت ها صحبت کرد و مطالب زیادی نوشت. چراکه مبحثی بسیار مهم است. اما بررسی دقیق این بحث در این مجال نمی گنجد. به موضوع اصلی برمی گردیم. تفاوت پیکسلفد در زمینه وضعیت داده های کاربر در اینجاست که، شما این امکان را دارید تا از میان کارساز های مختلفی که این سرویس را ارایه می دهند، یکی را که به آن اعتماد و اطمینان دارید انتخاب کنید. حتی اگر به هیچ کارسازی اعتماد ندارید، این امکان را دارید که نرم افزار را آزادانه دریافت کرده و کارساز شخصی خود را مطابق نیاز و سیاست هایتان راه اندازی کنید. برای مثال یک سایت خانوادگی برای اشتراک عکس های اعضا راه اندازی کنید. برخلاف تصوری که ممکن است در ذهنتان شکل گرفته باشد، راه اندازی یک سایت شخصی یا عضویت در یک کارساز به این معنا نیست که شما به همان سایت و اعضای آن محدود می شوید. شما بخشی از یک جامعه بزرگتر بنام #فدیورس(#Fediverse) هستید. به لطف استفاده از استاندارد های باز مانند ActivityPub این امکان وجود دارد که تمام کاربران کارساز های پیکسلفد، #ماستودون و #پلروما با هم ارتباط داشته و افراد حاضر در آن سایت ها، درصورت تمایل می توانند یکدیگر را دنبال کرده و مطالب هم را ببینند. چنان که گویی همه در یک نرم افزار و سرویس یکپارچه حضور دارند. درواقع همین خصوصیت #نامتمرکز بودن و نبود #انحصار، یکی از عوامل جلوگیری از سوءاستفاده از داده های کاربران می باشد. عامل مهم دیگر نیز حق انتخابی است که به کاربران داده شده است. نمونه دیگری از حق انتخاب را می توان در زمینه کاره ها³ دید. برخلاف سایر سرویس ها و وبسایت هایی از این دست، مانند اینستاگرام و #واتسپ که شما را مجبور به استفاده ار کاره ای می کنند که خودشان تولید کرده اند، نرم افزار های آزاد چنین سیاستی را نتنها دنبال نمی کنند بلکه کلا با انحصار مخالف هستند. درواقع یکی از اصول نرم افزار آزاد رفع انحصار است. پیکسلفد نیز دارای چندین کاره دیگر است که کاربر می تواند براساس سلیقه و نیاز خود، هرکدام را می پسندد انتخاب و از آن استفاده کند. مانند PixelDroid و Fedilab. امیدوارم توانسته باشم حق مطلب را ادا کنم. پیشنهاد می کنم عادت هایتان را بشکنید و حتما پیکسلفد را امتحان کنید. تجربه چیز های جدید خالی از لطف نیست.

تصویری از محیط پیکسلفد با پس زمینه سفید و تصویری از یک دشت درون آن

نمایی از محیط پیکسلفد


1- فراداده: متادیتا، Metadata. 2- کارساز: سرور، Server. 3- کاره: اپلیکیشن، اپ، App، Application.

 
بیشتر بخوانید...

from هیرون

یک روز داشتم عکس های قدیمیم رو مرور می کردم، درواقع یکجور مرور #خاطرات. بعضی از عکس ها چنان حس #دلتنگی رو درونم بر می انگیخت که، توی سینه احساسش می کردم. بعضی هاشون همراه با خوشحالی و بعضی هاشون همراه با غم. غمی که ناشی از نبود اون شور و حال #گذشته بود. امید ها و آرزو هایی که رنگ باختند. دلتنگم شدم؛ دلتنگ روزهای خوبی که گذشت. در این وانفسای نا امیدی دمی خیال آسوده ام آرزوست.

ساحل دریای بوشهر

مکان درون عکس: بندر #بوشهر. ۱۷ اسفند سال ۱۳۸۹.

 
بیشتر بخوانید...

from عالم دیوانگی

رفتی مرا به حال خودم واگذاشتی در ازدحام حادثه تنها گذاشتی . یادت نمانده چهره‌ی خود را به لطف من در متن هر سروده‌ی زیبا گذاشتی . خود را برای دلبری از شاعران شهر در قاب چشم من به تماشا گذاشتی . در پاسخ صراحت هر «دوست دارمت» شاید، ولی، اگرچه و اما گذاشتی . مفرد شدند در تو همه فعل های جمع یک «نون» به جای هر «الف» ما گذاشتی . جان داد و دست‌وپا نزد از بس رمق نداشت وقتی که بر گلوی دلم پا گذاشتی . نعشی شدم بدون تو بر دوش خویشتن داغی شدم که بر دل دنیا گذاشتی . دل را به موج موی تو دادم ولی مرا کشتی شکسته در دل دریا گذاشتی . مثل نخی جدا شده از بادبادکم پا در هوا در اوج تمنا گذاشتی . هم مانده‌ام بدون تو هم با منی هنوز یک پل میان حسرت و رویا گذاشتی . شوق سفر حواس تو را پرت کرده بود خود را درون سینه من جا گذاشتی . مسعود جعفری زاده عالم دیوانگی

 
بیشتر بخوانید...

from عالم دیوانگی

اشک آیینه ساخت از چشمش، و در آن برکه عکس ماه افتاد پوزخندی به خنده شد تعبیر، ساده لوحی به اشتباه افتاد . شوق، رخت فریب را پوشید، ذهن، جام خیال را نوشید از لب بام آرزو که پرید، از سر آسمان کلاه افتاد . عقل هرچند نعره زد که نرو، چشم، دل را کشید و با خود برد دل به موج بلند رویا زد، خون او گردن نگاه افتاد . رانده شد از بهشت با یک سیب، دربدر شد میان شهر غریب هر بلایی خدا سرش آورد، پای شیطان بی‌گناه افتاد . مهر ورزید و ناسپاسی دید، قدر او را کسی نمی‌فهمید باز چوب حراج بالا رفت، باز هم یوسفی به چاه افتاد . هرچه فریاد زد کسی نشنید خسته شد بس که رفت و هی نرسید تن به دیوار عاشقی که سپرد سقف وارفت و تکیه‌گاه افتاد . مهربانی حریف کینه نشد، بدگمانی به قلب ایمان تاخت سرنوشت نبرد پیدا بود از شکافی که در سپاه افتاد . در هیاهوی وحشت‌ و تردید بر بلور غزل ترک رقصید شیشه‌ی عمر شعرهای سپید، دست یک سنگ روسیاه افتاد . چهره‌ی خسته‌ی غرورش را لابلای غریبه‌ها گم کرد مرگ را از خدا گدایی کرد چشم طوفان به سرپناه افتاد . درد پایان نداشت؛ هرجا رفت، بی‌کسی پابه‌پای او آمد آخر قصه باز تنها ماند، دست خود را گرفت و راه افتاد.... . مسعود جعفری زاده عالم دیوانگی

 
بیشتر بخوانید...

from عالم دیوانگی

سوار خسته که در جاده‌ی جهان پیچید رمید اسب امید و از او عنان پیچید . بجز تداوم غربت نداشت همسفری و درد کهنه که در مغز استخوان پیچید . همیشه قمقمه‌اش از عطش لبالب بود همیشه بغض گلوگیر لای نان پیچید . نداشت فرصت پرواز و هرکجا پر‌ زد صدای غرش تیری در آسمان پیچید . اگرچه بر تن او زخم مثل پیچک رست نه پیله کرد و نه بر پای این و آن پیچید . فقط دوید بدون هدف به دور خودش شبیه عقربه در صفحه ی زمان پیچید . نشسته بود کنار خودش که عشق آمد کشانده شد به مسیری که ناگهان پیچید . همین که یک غزل تازه دم برایش ریخت حروف نام تو در متن استکان پیچید . تو را صدا زد و معتاد شد نفس‌هایش به ماندگاری عطری که در دهان پیچید . گشود دست خیال تو آن طنابی را که دور گردن این مرد بی‌نشان پیچید
مسعود جعفری زاده عالم دیوانگی

 
بیشتر بخوانید...