Southware

خواننده

آخرین فرسته ها

از Dr Hosseini Presents

##احساسات: فصل پنجم – اطمینان دارم که خطرناک نیست، اما مطمئناً می ترسم!

قبلاً اشاره کردم که یک پاسخ عمومی به نقدهای دریافت شده توسط قضاوت گرایی فلسفی، استراتژی شناخت های جایگزین بوده است که هدف آن توضیح بهتر غرض ورزی، تمایز، قدرت انگیزشی و پدیدارشناسی و همچنین سرپیچی بالقوه ی آنها بوده است. این امر منجر به همگرایی تدریجیِ سنت‌های ارزشی و معیارهای بررسی احساسی شده است، به طوری که اولی اکنون احساسات را به عنوان ادراکات ارزیابی با یک پدیدارشناسی متمایز و دومی احساسات را به عنوان احساسات ارزشی با هدفمندی متمایز شناسایی می‌کند. در نتیجه، تمایز بین نظریه‌های ارزیابی (یا شناخت‌گرایانه) و نظریه‌های احساسی به طور فزاینده‌ای مبهم می‌شود، به طوری که اکثر گزارش‌های غالب در فلسفه احساسات اکنون به عنوان ترکیبی شناخته می‌شوند. احساسات به عنوان ادراکات ارزشی: نظریه های ادراکی در انواع تحت اللفظی/قوی و غیر تحت اللفظی/ضعیف آمده اند(1). نسخه‌های قوی معمولاً فرض می‌کنند که احساسات شکل‌های واقعی ادراک در امتداد خطوط ادراک حسی هستند. نسخه‌های ضعیف، ویژگی‌های کلیدی احساسات را با ادراک حسی به اشتراک می‌گذارند، در حالی که تفاوت‌های مهم را نیز تصدیق می‌کنند. نظریه نئو جیمزی پرینز نمونه خوبی از یک نظریه ادراکی قوی است. طبق نظریه پرینز در سال 2004 میلادی ارائه شد، زمانی که در حضور یک سیستم ورودیِ اختصاصی با مبدل های تخصصی و بازنمایی های ذهنی هستیم، می توانیم از یک سیستم ادراکی با حسن نیت صحبت کنیم. ادراک حسی به وضوح دارای سیستم ورودی است که به بینایی، بویایی، لامسه، شنوایی و چشایی اختصاص دارد. پرینز به دنبال کار عصب‌شناسی داماسیو (1994، 2003)، پیشنهاد می‌کند که احساسات می‌توانند بر یک سیستم اختصاصی در سیستم حسی تنی نیز تکیه کنند. بنابراین، احساسات به معنای واقعی کلمه ادراک تغییرات بدن هستند، چه در سطوح احشایی، هورمونی یا اسکلتی عضلانی، یا به شکل تغییرات در نواحی حسی جسمی مغز. پرینز می افزاید که احساسات فقط ادراک تغییرات بدنی نیستند. تغییراتی که از آن نتیجه می شود دو احساس می توانند با یکدیگر متفاوت باشند، علیرغم اینکه شامل ادراک غیر قابل تشخیص از تغییرات بدنی می شوند. به عنوان مثال، ترس فقط درک «قلب تپنده و تغییرات فیزیولوژیکی دیگر» نیست(2)، بلکه کارکردی متمایز دارد(3) و نشانگر ظرفیت منفی خاص(4) می باشد که انگیزه اقدام اجتنابی است. از آنجایی که در یک تئوری تئوسمانتی بازنمایی، حالات ذهنی نشان‌دهنده آن چیزی هستند که وظیفه نشان دادن آن را دارند(5)، پرینز نتیجه می‌گیرد که درک قلب تپنده می‌تواند نشان‌دهنده خطر نیز باشد تا جایی که کارکرد نشان دادن آن را دارد(6). به طور خلاصه، سوژه ها به معنای واقعی کلمه تغییرات بدنی (محتوای اسمی) را درک می کنند و به طور غیرمستقیم ابژه ی صوری (محتوای واقعی) را به واسطه این واقعیت که تغییرات بدنی نشان دهنده ابژه ی صوری است، درک می کنند. تئوری‌های ادراکی ضعیف، احساسات را مشابه ادراک حسی یا حس عمقی می‌دانند. علاوه بر این، بیشتر احساسات را به‌عنوان ادراک مستقیم از ابژه های رسمی می‌دانند تا ادراک تغییرات بدنی با عملکرد ردیابی ابژه های رسمی. پیشنهادی تأثیرگذار در این زمینه توسط رابرتز در سال 2003 میلادی ارائه شده است که معتقد است «احساسات نوعی ادراک هستند» در قالب تفسیرهای مبتنی بر نگرانی. رابرتز تصریح می‌کند که تفسیرها «برداشت‌ها یا شیوه‌هایی هستند که ابژه ها به سوژه نشان می‌دهند»(7) و به دلیل اینکه مبتنی بر تمایلات و بیزاری‌های سوژه هستند، مبتنی بر نگرانی هستند. به عنوان مثال، ترس پدر از اینکه آتش به دخترش صدمه بزند، برداشتی از آتش خطرناک است که بر اساس تمایل پدر مبنی بر اینکه اتفاق بدی برای دخترش بیفتد تفسیر شده است. در امتداد خطوط مشابه، تاپلت در سال 2016 پیشنهاد کرد که احساسات، تجارب ادراکی از ویژگی های ارزیابی (معروف به ارزش ها) مانند خطر (ترس) یا تحقیر شدن (خشم) هستند. برخی از نویسندگان اضافه می‌کنند که چنین ویژگی‌های ارزیابی از طریق هیچ ابزار دیگری در دسترس نیستند، درست مانند ویژگی‌های رنگ که جز با حسن سلیقه درک بصری در دسترس نیستند(8). تاپلت تاکید می کند که ادراک ارزیابی، درست مانند ادراک حسی، ماهیت غیر مفهومی دارد و از نظر شناختی غیرقابل نفوذ است(9). این توضیح می‌دهد که چرا موجوداتی که دارای منطق (به معنای مح تفکر تدوینی) و درک مفاهیم نیستند، مانند حیوانات و نوزادان پیش از فراگیری زبان، می‌توانند احساسات داشته باشند و این امر باعث سرپیچی عاطفی می‌شود که می‌تواند در امتداد یک توهم بصری درک شود. همانطور که از نظر بصری یک مداد فرو رفته در آب را خمیده یا شکسته می‌بینیم، در حالی که مطمئنیم مداد صاف است، از نظر احساسی یک سکوی شفاف زیر پایمان بر فراز برج میلاد را خطرناک می‌دانیم در حالی که همزمان می دانیم خطرناک نیست. تاپلت ویژگی‌های دیگری را فهرست می‌کند که به توضیح اینکه چرا بسیاری از نویسندگان احساسات را به عنوان ادراک می‌پندارند، کمک می‌کند: (الف) هم احساسات و هم ادراکات ویژگی‌های خارق‌العاده‌ای دارند (ب) هر دو به طور خودکار توسط اشیاء واقعی یا خیالی برانگیخته می‌شوند (ج) هر دو دارای شرایط صحت هستند، زیرا ارکرد جهان را به‌عنوان شیوه‌ای معین نشان می‌دهند (د) هر دو نقشِ معرفتیِ ارائه ی دلایلِ انکارناپذیر برای باور را ایفا می‌کنند (مثلاً ادراک بصری برای اعتقاد به آبی بودن چیزی، و ترس از این باور که چیزی خطرناک است) با وجود این تشابهات، چندین منتقد نظریه های ادراکی احساسات را رد کرده اند(10). یک انتقاد برجسته به ناتوانی آنها در توضیح سرکشی عاطفی مربوط می شود. به عنوان مثال، هلم در سال 2001 میلادی استدلال کرده است که ادراک گرایان در نهایت به حذف غیرمنطقی بودن، که متمایز از سرکشی است، رسیده اند. اگر خطرناک دانستن یک سکوی شفاف بر فراز برج میلاد در حالی که آن را غیرخطرناک می‌دانیم، درست مانند یک توهم بصری بود، در آن صورت هیچ چیز غیرمنطقی در مورد آن وجود نداشت، زیرا هیچ چیز غیرمنطقی در خم شدن یا شکسته شدن یک مداد در آب در حین قضاوت وجود ندارد. اگر بخواهم جدی باشم، مشخصاً در احساسات سرکش مقداری از غیرمنطقی بودن دخیل است: برخلاف توهمات ادراکی، آنها ما را به عمل برمی انگیزند. به عبارت دیگر، آنها شامل یک رضایت غیرفعال هستند که با رضایت فعالی که توسط قضاوت متناقض به دست آمده، در تضاد است. احساسات به عنوان نتیجه ارزشیابی حواس: چندین نویسنده نظریه هایی را ارائه کرده اند که به احساسات “تعمّد” می بخشند. یک مثال قابل توجه، نظریه گلدی در سال 2000 میلادی است که هدفمندی عواطف را با احساسات نسبت به آن شناسایی می کند، احساساتی که فقط حس های بدنی نیستند که قصد خود را از جایی دیگر وام می گیرند(11)، بلکه در عوض قرار است مقاصد قائم به ذات خود را داشته باشند. این همان نیت درونی است(12). به عنوان مثال، وقتی در پاتیناژ احساس ترس از لیز خوردن روی یخ می کنم، احساسم نسبت به یخ خطرناک است. این نوع احساس موضوع تفکر یخ همراه با احساس است و نمی توان آن را به ترکیبی از یک احساس بدنی غیرعمدی و یک فکر ارزیابی غیر عاطفی تقلیل داد. همانطور که گلدی می گوید: “احساسات عاطفی به طور جدایی ناپذیری با جنبه جهانی عاطفه در هم تنیده شده اند، به طوری که یک گزارش کافی از هدفمندی یک عاطفه… در عین حال جنبه مهمی از پدیدارشناسی آن را به تصویر می کشد.(13)” هلم(14) روشی مشابه پیشنهاد می‌کند که «احساسات حس های عمدی تلقی می شوند» که یا لذت‌بخش یا ناخوشایند هستند. از نظر هلم یک متغیر F یا هر چیزی که برای شما مهم باشد (برای اینکه به آن اهمیت دهید) تقریباً برای آن است که شایسته توجه و عمل باشد. این توضیح می دهد که چرا احساسات، انگیزشی عمل می کنند: زیرا احساس اینکه چیزی شایسته توجه است اقدامی انگیزشی است. همچنین توضیح می دهد که چه چیزی یک احساس سرکش را غیرمنطقی می کند. با قضاوت اینکه یک سکوی شفاف بر فراز تهران در ارتفاع 400 متری به عنوان “خطرناک نیست” و در عین حال “از آن می ترسم”، او به روشی آزمودنی قضاوت می کند که آنچه احساس می شود شایسته توجه است، و عمل، واقعاً در این بین ارزش ندارد. در نتیجه تعهدات ارزیابی را متضاد با یکدیگر انجام می دهد(15). برخی از دیدگاه‌هایی که عمدی بودن را به احساسات نسبت می‌دهند، الهام گرفته از برنامه تحقیقاتی گسترده‌ترِ بازنمایی‌گرایی در فلسفه ی ذهن هستند. این دیدگاه است تشریح می کند چرا ویژگی‌های پدیداری با ویژگی‌های عمدی قابل شناسایی یا حداقل قابل تقلیل هستند(16). در برخی گونه‌های بازنمایی‌گرایی، پدیدارشناسیِ عاطفی که کاهش می‌یابد صرفاً یک دیدگاه جسمی است، به این معنا که این احساس معطوف به رویدادهای بدنی است(17). در انواع دیگر، پدیدارشناسی بسیار غنی‌تر است، زیرا شامل مولفه‌های جسمی، شناختی، همبستگی و غیرقابل کاهش عاطفی است که معطوف به ابژه های خاص و رسمی در جهان است(18). جایگزینی که برخی از نظریه پردازان احساسات در دوران معاصر آن را پذیرفته اند این است که استدلال کنند احساسات، همان حس هایی هستند که از هیچ گونه ابژه ی عمدی برخوردار نیستند. تصور برعکس، یک توهم است که از این واقعیت ناشی می شود: احساساتی که ما آنها را “احساسات” می نامیم، معمولاً ناشی از افکاری با ساختاری عمدی هستند که با آنها در یک تجربه “ترکیبی” مرتبط هستند(19). در این دیدگاه، ترس از یخ یک حالت روانی ترکیبی است که متشکّل از یک احساس(20) به‌علاوه ی یک فکر با محوریت یخ به‌عنوان هدف عمدیِ آن است. عواطف به خودی خود صرفاً احساسات لذت جویانه و بدون عمد هستند. با این حال، دلایل ادعا شده برای این دیدگاه صریحاً پدیدارشناختی است و از آنجایی که به نظر می‌رسد درون‌نگری اکثر محققان حکم مخالفی را ارائه می‌دهد مبنی بر اینکه احساسات خود به سمت ابژه هدایت می‌شوند، دیدگاه ترکیبی نمی‌تواند برای من متقاعد کننده باشد(21). احساسات به عنوان الگوهای برجستگی: یکی دیگر از رویکردهای تأثیرگذار در فلسفه اخیر احساسات، آنها را چنین می داند: مکانیسم هایی اَستَند که عامل حیاتی برجسته بودن را در میانِ مواردی که در نزد حالت معکوس، انبوهی غیرقابل کنترل از موضوعات مورد توجه اند، تفسیر کرده و استراتژی های استنتاج رفتار را کنترل می کنند.(22) سخت شد. به عنوان مثال، وقتی که در مسیر هایکینگ با خرس قهوه ای روبرو می شوم، اصولاً می توانم روی چیزهای بی شماری تمرکز کنم، اما ترس من توجه من را مستقیماً روی خرس متمرکز می کند، به چگونگی تفسیر حرکات آن و چگونگی تفسیر او از حرکت من. برای استنباط و اجرای یک استراتژی فرار این کار را می کنم. این رویکرد ممکن است دارای «طعم ادراکی» باشد(23) زیرا احساسات را به عنوان مکانیسم‌هایی برای تغییر برجستگی توصیف می‌کند و ادراکات، مطمئناً می‌توانند بر برجسته بودن تأثیر بگذارند. اما دو سوزا در گزاره ی پیچیده ی فوق قصد دارد توجه را به نقش گسترده تری که احساسات در ارائه چارچوبی برای شناخت انواع ادراکی (مانند آنچه می بینیم و می شنویم) و انواع غیرادراکی (مثلاً آنچه باور داریم و به خاطر می آوریم) ایفا می کند، جلب کند. برخی از فیلسوفان معتقدند که قدرت هدایتی که احساسات بر شناخت ها اعمال می کنند تا حدی تابعی از ساختار اساساً نمایشی یا روایی آنهاست(24). گلدی در سال 2012 میلادی بررسی دقیقی از نقش روایت در تشکیل احساسات ما در دراز مدت ارائه داد. از نظر مفهومی نامنسجم به نظر می رسد که فرض کنیم فرد می تواند تنها برای کسری از ثانیه احساسی داشته باشد، مثلاً یک حسادت شدید یا یک خشم شدید. یکی از توضیحات این ویژگی احساسات این است که یک داستان در طول هر قسمت احساسی، خود را نشان می دهد و داستان ها در طول زمان اتفاق می افتند. جالب است که گلدی استدلال می‌کند ساختار روایی احساسات، چه احساسات نسبت به ابژه های واقعی باشند یا در ابژه ای تخیلی تجربه شوند، یکسان است. این توضیح می‌دهد که چرا ما می‌توانیم به شخصیت‌های داستانی با پاسخ‌های احساسی کامل، اگرچه از نظر انگیزشی خاموش، پاسخ دهیم(25). دسوزا پیشنهاد کرده است که داستان های مشخصه ی احساسات مختلف از طریق ارتباط با “سناریوهای پارادایم” یاد شوند. سناریوهای پارادایم شامل دو جنبه است: اول، یک نوع موقعیت که ابژه های مشخصه ی نوع عاطفه ی خاص را ارائه می دهد که در آن ابژه ها می توانند خاص و رسمی باشند. دوم، مجموعه ای از پاسخ های مشخصه یا “عادی” به موقعیت، که در آن بهنجاری است و توسط ترکیبی پیچیده و بحث برانگیز از عوامل بیولوژیکی و فرهنگی تعیین می شود. این سناریوها ابتدا از زندگی روزمره ما مثل نوزاد زاده می شوند و بعداً توسط داستان ها، هنر و فرهنگی که در معرض آنها هستیم بزرگ می شوند. بعداً، آنها با ادبیات و سایر اشکال هنری تکمیل و اصلاح می گردند که قادر به گسترشِ دامنه ی تخیل فرد از راه های زندگی هستند.(26) هنگامی که کارنامه احساسی ما ایجاد شد، موقعیت های جدید را از دریچه سناریوهای پارادایم مختلف تفسیر می کنیم. وقتی سناریویی خاص خود را به عنوان یک تفسیر مطرح می کند، گرایش های ادراکی، شناختی و استنتاجی ما را مرتب یا بازآرایی می کند. هنگامی که یک سناریوی پارادایم توسط یک موقعیت بدیع برانگیخته می‌شود، ممکن است عواطف حاصله با موقعیتی که آن را آغاز می‌کند مناسب باشد یا نباشد. بنابراین، ترس دوران کودکی از دلقک ها ممکن است در زندگی بزرگسالی در نتیجه ی یک ارزیابی واقع بینانه تر مورد ارزیابی مجدد قرار گیرد و بر آن غلبه شود. حداقل از این نظر، احساسات را می توان با شاخص های منطقی جهت عقلانیت ارزیابی کرد.

1- برادی 2013؛ سالملا 2011 2- پرینز 2004: 69 3- برانگیختن توسط خطر 4- حتی شاید کمتر از این 5- پرینز 2004؛ درتسکه 1988 6- اما به این نم توان اکتفا کرد، لذا به Shargel و پرینز 2018؛ رابینسون 2005 مراجعه کنید. 7- 2003: 75 8- به عنوان مثال، جانستون 2001 را ببینید 9- همچنین رجوع کنید به دورینگ 2007؛ دورینگ و لوتز 2015؛ گلدی 2000؛ تاپلت 2000؛ گلدی 2002؛ ولهایم 2002؛ 19999901; ولهایم، 1999، 2001، ولهایم، 1999، 2001 10- به عنوان مثال، Salmela 2011؛ ​​Dokic & Lemaire 2013 11- همانطور که در گزارش پرینز وجود دارد 12- همچنین نگاه کنید به دورینگ 2007؛ پاگمیر 1998 13- Goldie 2002: 242؛ همچنین رجوع کنید به Ratcliffe 2005، 2017 14- 2009: 8 و 2009: 252 15- 2015: 430–431 16- Dretske 1995؛ Horgan & Tienson 2002 17- به عنوان مثال، تای 1995 18- به عنوان مثال، کریگل 2012 19- Whiting 2011؛ ​​Goldstein 2002 20- احساس فاقد ابژه ی ترس 21- برای استدلالی متفاوت در راستای فاقد ابژه بودن بر اساس داده‌های روان‌شناسی اجتماعی، به Shargel 2015 مراجعه کنید 22- de Sousa 1987: xv؛ همچنین رجوع کنید به Elgin 2006؛ Evans 2001؛ Ben-Ze’ev 2000 23- Prinz 2004: 223 24- رورتی 1987 [1988] 25- برای بررسی راه‌حل‌های دیگر. به اصطلاح پارادوکس داستان خواهم پرداخت. 26- de Sousa 1990; Faucher and Tappolet 2008b

 
Read more...

از Dr Hosseini Presents

احساسات: فصل چهارم – رایانه به کمک فلسفه سنت ارزش محور در علوم عاطفی: نظریه های ارزیابی تقریباً در زمانی که سنت ارزشیابی در فلسفه رایج شد، سنتی موازی در علوم تأثیرگذار از طریق کار پیشگام ماگدا آرنولد و ریچارد لازاروس پدیدار شد. آنچه این پیشرفت را تقویت کرد تا حدی انقلاب شناخت گرایانه بود، جنبش فکری که در دهه شصت میلادی جایگزین رفتارگرایی شد و پردازش شناختی بازنمایی های ذهنی را در قلب علم روانشناسی قرار داد.

آرنولد استدلال کرد که تحقیقات و مطالعات فلسفه در مورد احساسات از توضیح چگونگی برانگیختن احساسات غفلت کرده است. برای روشن کردن این موضوع، او مفهوم ارزیابی را معرفی کرد، فرآیندی که از طریق آن اهمیت یک موقعیت برای یک فرد مشخص می‌شود. ارزیابی باعث جذب یا بیزاری می شود که برای آرنولد عاطفه محوری است که به این فرآیند با این یکسان است: “تمایل به هر چیزی که به طور شهودی به عنوان خوب یا مفید ارزیابی می شود، یا دوری از هر چیزی که به طور شهودی به عنوان بد یا مضر ارزیابی می شود.(1)”

چندین نویسنده قبل از آرنولد اذعان کرده بودند که احساسات باید توسط نوعی ارزیابی شناختی از شرایط برانگیخته ایجاد شود، چه در قالب یک قضاوت، یک فکر، یک ادراک، یا یک تعامل توسط قوه ی تخیل. به هر حال، کاملاً واضح است که یک محرک می‌تواند در افراد مختلف یا در یک فرد در زمان‌های مختلف احساسات متفاوتی ایجاد کند، که نشان می‌دهد این محرک‌ها نیستند که احساسات را برمی‌انگیزند، بلکه محرک‌هایی هستند که ارزیابی می‌شوند.

آرنولد (1960) اولین کسی بود که ساختار درونی فرآیند ارزیابی را مورد بررسی علمی قرار داد. او پیشنهاد کرد که ارزیابی ها در سه بُعد اصلی انجام شود. شرایط برانگیخته را می توان به عنوان خوب یا بد، موجود یا غایب ارزیابی کرد، و به راحتی می توان به آن دست یافت یا از آن اجتناب کرد. به عنوان مثال، ارزیابی شناختی که باعث ترس می شود را می توان به عنوان ارزیابی یک رویداد به عنوان بد، غایب اما ممکن در آینده، و اجتنابی سخت از آن را توصیف کرد. در حالی که علت شادی را می توان ارزیابی یک رویداد به عنوان خوب، حال و آسان برای نگهداریِ آن توصیف کرد.

به طور کلی، تئوری های ارزیابی احساسات، گزارش هایی از ساختار فرآیندهایی هستند که اهمیت را از محرک ها استخراج می کنند و احساسات را از یکدیگر متمایز می کنند. همچنین غالباً فرض می‌شود که ارزیابی فرآیندی پویا است زیرا ارزیابی‌های اولیه توسط ارزیابی‌های مجدد دنبال می‌شوند که به دنبال تغییرات در محیط و متغیرهای داخلی هستند و به‌طور تدریجی احساسات را در طول زمان شکل می‌دهند.

باید توجه داشت که نظریه‌های ارزیابی به درستی به عنوان نظریه‌هایی در مورد چیستی احساسات قبال استناد نیستند، حتی اگر نظریه‌پردازانِ ارزیابیِ فردی اغلب چنین نظریه‌هایی را به عنوان مکملِ نظریه‌های خود در مورد ساختار ارزیابی بیان می‌کنند. به طور خاص، نظریه‌های ارزیابی اصولاً با نظریه‌های احساسات سازگار هستند چون آنها را تحت عنوان ارزیابی، ذیل مفهوم احساسات یا انگیزه شناسایی می‌کنند. این تا زمانی است که چنین نظریه‌هایی تصدیق کنند که ارزیابی‌ها نقش اساسی در تمایز احساسات از یکدیگر دارند. با این اوصاف، بسیاری از نظریه‌پردازان تأثیرگذار حوزه ی ارزیابی – از جمله آرنولد، لازاروس و شرر – نظریه‌هایی درباره احساسات ارائه می‌کنند که به بهترین وجه با سنت انگیزشی مطابقت دارد.

نظریه های علمی درک ما را از ماهیت ارزیابی به طور قابل توجهی توسعه داده اند و ساختاری حتی بیشتر از آنچه که آرنولد در ابتدا تصور می کرد، به آن اعطا کرده است(2).

به عنوان مثال، لازاروس شش بُعدِ ساختاریِ ارزیابی را معرفی کرد، از جمله: 1- ارتباط با هدف 2- تطابق یا عدم تطابق هدف 3- نوع درگیری من 4- سرزنش یا اعتبار 5- پتانسیل مقابله 6- امید به آینده

به عنوان مثال، فرض بر این است که احساس گناه ناشی از ارزیابی یک رویداد به عنوان هدف مرتبط، ناسازگار با هدف، شامل تخطی اخلاقی و رویدادی است که خود مقصر آن است(3). نظریه خود لازاروس در مورد احساسات به عنوان شناختی-رابطه ای-انگیزشی برچسب گذاری شده است، زیرا معتقد است که:

“احساس یک حالت پیچیده است، یک AB، با [ارزیابی] A به عنوان علت و B به عنوان ترکیبی از تمایل به کنش، تغییرات فیزیولوژیکی، و عاطفه ذهنی(4).”

به موجب این گزاره ی درخشان، انگار لازاروس معتقد است که ارزیابی نه تنها دلیلی برای احساسات، بلکه بخشی از آن است.

شرر و همکاران در سال 2001 بین شانزده بُعد ارزیابی، جهت بررسی‌های ارزیابی محرک یا همان SECs، که می‌توانند به چهار دسته تقسیم شوند، به این صورت تمایز قائل شدند: ارزیابی ارتباط، ارزیابی پیامدها، ارزیابی‌های پتانسیل مقابله و ارزیابی اهمیت هنجاری. در مدل “فرآیند جزء شرر” آمده است:

“[e]حرکت به عنوان قسمتی از تغییرات مرتبط و هماهنگ در غالبِ پنج زیرسیستمِ ارگانیسمی در پاسخ به ارزیابیِ یک رویداد محرک بیرونی یا درونی، به عنوان عنصر اصلی مرتبط با نگرانی های اصلی ارگانیسم تعریف می شود(5).”

پنج زیرسیستم ارگانیسمی که شرر از آن ها نام می برد در واقع همان زیربنای پنج مؤلفه ی احساسی هستند که وقتی درگیرِ تغییراتِ هماهنگ می شوند، احساسات را بروز می دهند: 1- ارزیابی 2- تغییرات فیزیولوژیکی خودمختار 3- تمایل به کنش 4- بیان حرکتی 5- احساس ذهنی شرر در کار مشترک اخیر خود(6) به درستی پیشنهاد کرده است که هدف هر بررسیِ ارزیابیِ محرک در واقع تعیین تمایلاتِ عملی است که به مؤلفه ی انگیزشی افتخار می کند و نظریه او را به ترکیبی ارزشی-انگیزشی تبدیل می کند.

گونه‌ای از نظریه‌های ارزیابی که اخیراً به محاسبات عاطفی علاقه‌مند شده است، رویکردی بین‌رشته‌ای است که بینش‌های علوم تأثیرگذار و علوم رایانه ای را ترکیب می‌کند(7). این نظریه باور و تمایل احساسات (BDTE) است که توسط Reisenzein توسعه یافته است(8). BDTE معتقد است که احساسات توسط ترکیبی از ارزیابی‌های شناختی (باورها) و انگیزه‌های همبستگی (امیال) ایجاد می‌شوند. این در حالی است که در این نظریه، آرای مرتبط با ارزیابیِ استانداردِ شناختی از همخوانیِ انگیزه را فرض می‌کنند، که در واقع میزان همخوانی محرک با اهداف را ارزیابی می‌کند. این گزاره همان خواسته های عامل است.

تز اصلی BDTE این است که احساسات توسط مکانیزم‌های سخت‌افزاری برانگیخته می‌شوند. مکانیزم هایی که عملکرد تکاملی آن‌ها مقایسه ی باورهای تازه کسب‌شده با خواسته‌های موجود و باورهای موجود است، در نتیجه نظارت و به‌روزرسانی سیستم بازنمایی مرکزی انسان‌ها به درستی مجسم می شود (سیستم باور-خواست). به عنوان مثال، فرض کنید شما اعتقاد دارید که نامزد مورد علاقه شما در انتخابات شکست خواهد خورد و تمایل دارید که او در انتخابات پیروز شود(9). هنگامی که اطلاعات جدیدی که او در واقع برنده انتخابات شده است به دست می‌آید، یک سیستم مقایسه‌کننده باور-باور یک سیگنال عدم تایید باور را تولید می‌کند که به طور ذهنی به عنوان شگفتی تجربه می‌شود، و یک سیستم مقایسه‌کننده باور-امیال سیگنال تحقق خواسته را تولید می‌کند که در دستگاه ذهنی به عنوان لذت تجربه می‌شود. این به نوبه خود منجر به پاسخ‌های انطباقی می‌شود. پاسخ هایی شامل تمرکز مجدد بر محتوای جدید حاکی از پیروزی نامزد مورد علاقه است. همینطور حذف این باور که نامزد مورد علاقه‌ می‌بازد و تجربه ذهنی شادی که ترسیم قابل استناد است.

برای تعمیم، احساسات برای ترکیب BDTE سیگنال‌های عدم تایید/تأیید باور و سیگنال‌های برآورده کردن آرزو/سرخوردگی به‌عنوان تایید غافلگیری/انتظار و لذت/ناخشنودی هستند، که در یک تجربه اضطراری از یک احساس خاص (مانند شادی، ترس، امید و غیره) حکایت می کنند. این سیگنال‌ها غیر مفهومی هستند، به این معنا که کاربرد مفهومی را پیش‌فرض نمی‌گیرند و باعث تغییر جهت توجه، به‌روزرسانی‌های ذخیره باور و تمایل می شوند و زمانی که بالاتر از آستانه هستند، تجربیات ذهنی متمایز را به همراه می‌آورند.

چالشی که تئوری های ارزیابی با آن روبرو هستند این است که آیا ارزیابی ها علل احساسات هستند؟ آیا اینها خود مستلزم عواطف، بخش هایی از احساسات، یا ترکیبی از موارد فوق هستند؟ این پرسش‌ها مسائل مفهومی پیچیده‌ای را مطرح می‌کنند که نمی‌توانم در اینجا به آنها بپردازم(10)، اما برای ارزیابی فوق به عنوان پشتوانه ی شواهد نظریه ارزیابی ضروری است. یک انتقاد طولانی مدت از برنامه تحقیقاتی (11) این بوده است که شواهد خود-گزارشی معمولاً برای حمایت از تفسیر علّی از رابطه بین ارزیابی ها و احساسات استفاده می شود. انگار از یک رابطه ی عاشقانه، مفهومی که بین دو دلباخته توسط این نظریه پشتیبانی می شود همین شواهد خود-گزارشی است، زیرا باورهای مردم در مورد آنچه که احساسات را با اهمیت می کند، به جای آنچه منطق پیش بینی می کند، چیزهایی هستند که باعث “ایجاد” احساسات می شود نه “آشکار” شدن آنها.(12)


1- آرنولد 1960: 171 2- به عنوان مثال، نگاه کنید به سی اسمیت و الزورث 1985؛ فریدا 1986؛ لازاروس 1991a,b؛ روزمن 1996؛ شرر ورث 2001 و Schererls; 2003؛ Roseman & Smith 2001؛ Oatley & Johnson-Laird 1987 3- پتانسیل مقابله و مسیر ارزیابی انتظارات آینده باز گذاشته می شود 4- Lazarus 1991a: 819 5- Scherer 2005: 697 6- Moors & Scherer 2013 7- نگاه کنید به Picard 1997 8- 2009a,b؛ همچنین نگاه کنید به Miceli & Castelfranchi 2015 9- Reisenzein 2009a 10- نگاه کنید به Moors 2013 11- Oatley 1992; Parkinson & Manstead 1992; Parkinson 1997; Russell 1987; Frijda 1993 12- برای پاسخ به Scherer 2009 مراجعه کنید

 
Read more...

از Dr Hosseini Presents

##احساسات: فصل سوم بخش 3 سنت ارزیابی اولیه در فلسفه: احساسات به مثابه قضاوت نظریه‌های ارزیابی احساسات، که به نظریه‌های شناختی احساسات نیز معروف است، تقریباً در دهه شصت میلادی هم در فلسفه و هم در علوم عاطفی رایج شدند و امروزه در انواع قالب های مختلف یافت می‌شوند. در مورد احساسات، خط کشی و تعریف آنها، یک تمایز کلیدی بین نظریه‌های ارزیابی میزان سازنده و علّی بودن آنها است. نظریه‌های سازنده بیان می‌کنند که احساسات، خود انواع خاصی از شناخت‌ها یا ارزیابی‌ها هستند، در حالی که نظریه‌های علّی بیان می‌کنند که احساسات “ناشی” از انواع خاص شناخت‌ها یا ارزیابی‌ها هستند.

حالا که رویکرد ساختاری در فلسفه غالب است، در حالی که رویکرد علی از حمایت قابل توجهی در روانشناسی برخوردار است، اجازه دهید به نوبه خود این دو رشته شناخت گرایی را در نظر بگیرم و مجزا بررسی کنم.

ظهور رویکرد سازنده در فلسفه در اواسط قرن بیستم را می توان در جفت مقاله سی.دی. برود (1954) و ارول بدفورد (1957) و کتابی از آنتونی کنی (1963) (1) جست و جو کرد. این نویسندگان اولین نویسندگانی نبودند که تاکید کردند احساسات معطوف ابژه یا دارای غرض ورزی هستند، بلکه برنتانو (1874) قبلاً این کار را با الهام از نویسندگان مختلف قرون وسطی انجام داده بود(2)، اما تفاوت اینجا است که این فیلسوفان اواسط قرن بیستم اولین کسانی بودند که “استدلال تأثیرگذاری” را بیان کردند؛ مبنی بر این که، برای توضیح هدفمندی آنها، احساسات باید به جای کیفیات حواس، نوعی ارزیابی شناختی باشند(3).

بحث تقریباً به این صورت است: اگر عواطف دارای غرض ورزی باشند، به این نتیجه می رسیم که “معیارهای تناسب درونی”ای وجود دارد که بر اساس آن یک احساس فقط در صورتی مناسب است که هدف صوری آن نمونه سازی شود(4). اما احساسات از آن دسته چیزهایی نیستند که بتوانند با ابژه های رسمی وارد روابط مفهومی شوند. بنابراین، برای اینکه احساسات به درستی در روابط مفهومی از این نوع گنجانده شوند، نیاز دارند شامل نوعی «ارزیابی شناختی» باشند، یا اصلاً خود آن ارزیابی باشند.

چه نوع ارزیابی های شناختی؟ خردمندانه ترین نوع نظریه شناخت گرا از رواقیون در شناسایی احساسات با قضاوت ها پیروی می کند. رابرت سولومون (1980)، جروم نو (2000) و مارتا نوسبام (2001) از این رویکرد استفاده می کنند. بر اساس یک تفسیر رایج از دیدگاه آنها، عصبانیت من از کسی نمودار این قضاوت است که توسط آن شخص مورد ظلم قرار گرفته ام. برای تعمیم، پیشنهاد منطقی من برای فهم این ارزیابی این است که آن را ریاضیاتی کنیم. یعنی احساس E قضاوتی است مبنی بر اینکه ابژه رسمی E (توسط یک ابژه خاص X) در قالب نمونه ی فوق الذکر قابل تصور است.

این نظریه اغلب به عنوان قضاوت گرایی شناخته می شود، اما این برچسب به صورت بالقوه گمراه کننده است، زیرا نشان می دهد که برای طرفداران این نظریه، احساس چیزی نیست جز یک قضاوت، که به عنوان تأیید یک گزاره درک می شود. این تفسیر در واقع توسط برخی از نقدهای استاندارد قضاوت گرایی به پیش‌فرض تلققی شده است. در پاسخ به این شبهه: اولاً، استدلال می‌شود که قضاوت‌گرایی توضیح نمی‌دهد چگونه احساسات می‌توانند انگیزه ایجاد کنند، زیرا می‌توان قضاوتی را انجام داد – مثلاً قضاوتی که به من ظلم شده است – بدون اینکه انگیزه ای برای عمل به آن داشته باشد. دوم، پدیدارشناسی عواطف را توضیح نمی دهد، زیرا قضاوت فاقد ابعاد جسمانی، ظرفیتی و برانگیختگی است که نوعاً تجربه عاطفه را مشخص می کند. سوم، عواطف حیوانات و نوزادان را که احتمالاً فاقد ظرفیت تأیید گزاره‌ها هستند، توضیح نمی‌دهد(5). چهارم، «سرکشی در برابر عقل» را توضیح نمی‌دهد که برخی از احساسات زمانی که با قضاوت‌هایی که با آنها در تضاد است خاموش نمی‌شوند، مانند زمانی که کسی قضاوت می‌کند که پرواز با هواپیمای ایرباس 2022 خطرناک نیست، اما همچنان از آن می‌ترسد، این مقوله پیچیده را پوشش نمی‌دهد(6).

قضاوت گرایان سعی کرده اند با توضیح اینکه احساسات چه نوع قضاوت هایی هستند به این نقدها بپردازند(7) به عنوان مثال، استدلال شده است که ما باید قضاوت‌ها را به‌عنوان «میل اصلی دربرگیرنده» بدانیم(8)، که آنها را انگیزشی می‌کند(9). چنین قضاوت‌هایی همچنین «پویا» هستند و می‌توانند «حرکات بی‌نظم احساسات را در خود جای دهند»(10)، و بنابراین از نظر پدیدارشناسی برجسته هستند. از آنجایی که آنها شامل پذیرش پیش از زبانی و غیرزبانی ظاهر جهان هستند، برای نوزادان و حیوانات در دسترس هستند. در نهایت، از آنجایی که آنها می توانند به طور مشترک با قضاوت های متناقض برگزار شوند، می توانند سرپیچی از عقل را توضیح دهند(11).

اعتراضات متعددی علیه این استراتژی مطرح شده است. صرفاً برای انتخاب یک مثال برجسته در میان بسیاری، استدلال شده است که توضیح سرپیچی در برابر عقل بر حسب احکام متناقض (قضاوت در مورد p و عدمp) نوعی اشتباه غیرمنطقی را به عوامل نسبت می دهد(12). ممکن است مشکل گسترده‌تری در اینجا وجود داشته باشد، یعنی اینکه قضاوت‌گرایان به‌جای تمایز قائل شدن بین انواع مختلف حالات شناختی که همگی در یک عنوان قرار می‌گیرند، معنای مفهوم «قضاوت» را به شیوه‌ای غیراصولی گسترش می‌دهند تا همه نمونه‌های متضاد را توضیح دهند، این شاید نزد دولت ها و دیکتاتورها بسیار کاربردی باشد اما نزد قضاوت گرایان پاسخ نمی دهد!

مشکل این استراتژیِ کشسان، نه تنها این است که موقتی است، بلکه این است که صحبت های متقابل را ایجاد می کند و در نهایت به یک پیروزی بی نظیر برای نظریه ارزشیابی ختم می شود، زیرا بر اساس یک مفهوم به اندازه کافی بسط یافته از قضاوت، شناسایی احساسات با قضاوت‌ها در بهترین حالت به‌طور پیش پا افتاده درست می‌شود و نمی‌تواند احساسات را روشن کند(13). متأسفانه مثل اینکه نزد دولت ها و دیکتتورها نیز به درستی کار نخواهد کرد. باز هر طور صلاح است... .

انجا ناگهان دو استراتژی امیدوارکننده دیگر برای دفاع از شناخت گرایی در برابر مثال‌های متضاد ارائه می شود. اولین مورد، که دوستانم در استنفورد آن را “استراتژی الحاقی قضاوت‌گرایانه” می‌نامند(14)، شامل تجهیز صریح و بی پرده ی قضاوت‌ها با اجزای دیگر احساسات است، نه اینکه آنها را از طریق استراتژی کشسان در قضاوت‌ها بگنجانیم. به عنوان مثال، بُعد انگیزشی احساسات با بیان این که احساسات فقط قضاوت نیستند، بلکه ترکیبی از قضاوت ها (یا باورها) و تمایلات هستند، توضیح داده شده است(15). نویسندگان دیگر عناصر بیشتری را اضافه کرده‌اند و پیشنهاد می‌کنند که احساسات ترکیبی از قضاوت‌ها، تمایلات، باورها و کیفیات حواس هستند، حرکتی که برای توضیح هر دو بُعد انگیزشی و پدیدارشناختی احساسات مناسبت است(16)، البته فعلا.

راهبرد دیگری که می‌توان آن را استراتژی شناخت‌های جایگزین نامید، شامل جایگزینی مفهوم گسترده قضاوت با انواع دیگری از ارزیابی‌های شناختی است که می‌توانند عمدی بودن احساسات را توضیح دهند و در عین حال از برخی انتقاداتی که علیه قضاوت‌گرایی مطرح شده است اجتناب کنند. از آنجایی که بیشتر کنش‌ها در فلسفه احساسات معاصر بر شناخت‌های متناوب ترجیح داده می‌شوند، بخش کاملی را به این موضوع اختصاص خواهم داد. ابتدا، چگونگی توسعه سنت ارزیابی در علوم عاطفی را مورد بحث قرار می دهم. با فصل بعدی همراه باشید.


1- همچنین رجوع کنید به پیچر 1965؛ تالبرگ 1964 2- King 2010 3- همچنین رجوع کنید به Meinong 1894 4- Kenny 1963 5- Deigh 1994 6- D'Arms & Jacobson 2003 7- برخی مانند نوسبوم به صراحت برچسب قضاوت گرایی را رد کرده اند که فعلا از آن عبور می کنم 8- Solomon 2003: 105-106 9- به عنوان مثال، ترس میل اصلی را برای فرار در بر می‌گیرد 10- Nussbaum 2001: 45 11- Nussbaum 2001 12- هلم 2001، 2015؛ همچنین ببینید Döring 2008؛ Benbaji 2012؛ Brady 2009؛ Tappolet 2000، Faucher & Tappolet 2008a، b 13- Scarantino 2010 14- گلدی 2000 15- مارکس 1982؛ گرین 1992؛ گوردون 1987 16- لیونز 1980

 
Read more...

از Dr Hosseini Presents

##احساسات: فصل سوم – بخش 2 احساسات و ابژه های عامدانه

توضیح معنای این ایده که شاید بتوان احساسات را در آن توجیه کرد، مستلزم یک انحراف کوتاه در موضوع «ابژه محوری» یا «اصالت وجود» یا «وجود به عنوان ابژه تعمدی» در حوزه احساسات است. اولین تمایزی که باید قائل شویم، تمایزی بین ابژه های خاص و ابژه های رسمی احساسات است. همانطور که کنی (1963) برای اولین بار تأکید کرد، هر X که بتوانم درباره آن احساس E داشته باشم، یک ابژه خاص از E است، در حالی که ابژه صوری E خاصیتی است که من به طور ضمنی به دلیل داشتن E در مورد X به X نسبت می دهم.

به عنوان مثال، هدف خاص ترس، هر چیزی است که شخص می تواند از آن بترسد، در حالی که هدف رسمی ترس «آن چیزی است که خطر ایجاد می کند». با این فرض که فقط از چیزی که خطرناک ارزیابی می شود می توان به طور قابل درک ترسید. زیبا نیست؟ یعنی ابژه های خاص و رسمی دو جنبه اصلی نیت عاطفی را تشکیل می دهند: احساسات تا آنجایی که دارای ابژه های خاصی هستند، و تا آنجا که ابژه های خاص آنها رسمی نشان داده شده و توسط عاطفه دارای مناسبت هستند.

تمایز دومی که می‌خواهیم قائل شویم این است که بین دو نوع از ابژه‌های خاص عواطف است: ابژه‌های هدف و ابژه‌های گزاره‌ای(1). هدف یک احساس، موجودیت خاصی است که احساس در مورد آن است. به عنوان مثال، عشق می تواند در مورد شهین، یا در مورد احمد، یا در مورد هومر سیمپسون و آلبوس دامبلدور و غیره باشد. اینها همه اهداف محتمل عشق هستند و ممکن است واقعی یا خیالی باشند.

هر احساسی هدفی ندارد. من ممکن است عصبانی باشم که زندگی من به شکل خاصی پیش رفته است، بدون اینکه موجودیت خاصی اصالت داشته باشد – خودم یا هر کس دیگری – که خشم من متوجه آن شود. ابژه ها، گزاره ای حقیقی یا حالاتی از امور واقعی یا خیالی را که عواطف من به سمت آنها هدایت می شود را در بر می گیرند. برعکس، همه احساسات من دارای ابژه گزاره ای نیستند. برای مثال، اگر شهین هدف عشق من باشد، ممکن است هیچ گزاره‌ای، هرچند پیچیده، وجود نداشته باشد که آنچه را که من در مورد شهین دوست دارم، نشان دهد(2). در نهایت، به نظر می‌رسد حالت‌هایی از عواطف نیز وجود دارند که فاقد هر دو نوع ابژه‌های خاص هستند: آن‌ها نه معطوف به یک موجود خاص هستند و نه در مورد وضعیتی از امور هستند که توسط یک گزاره تسخیر شده است. برای مثال، من می‌توانم افسرده یا خوشحال باشم، اما در مورد هدف یا واقعیت خاصی افسرده یا خوشحال نباشم. این حالت‌های عاطفی ظاهراً بی‌ابژه ای، ویژگی‌های بسیاری را با احساسات معطوف به ابژه، به ویژه با توجه به جنبه‌های فیزیولوژیکی و انگیزشی آن‌ها به اشتراک می‌گذارند، بنابراین ممکن است آنها را احساساتی بدون ابژه در نظر بگیریم.

از سوی دیگر، برخی پیشنهاد کرده‌اند که چنین حالت‌های بی‌ابژه ای بهتر است به عنوان “خلق و خو” در نظر گرفته شوند(3). اگر حالت‌های عاطفی ظاهراً بی‌ابژه را به‌عنوان احساسات یا حالت‌ها در نظر بگیریم، باید تصمیم بگیریم که چه نوع ابژه ای “ندارند”. در اینجا دو گزینه اصلی در دسترس است. اولین مورد این است که ادعا کنیم برخی از حالات عاطفی نه ابژه خاصی دارند و نه ابژه های صوری. اگر به حالات و عواطف بدون ابژه عمیقاً فکر کنیم، توضیح این که چگونه چنین حالات عاطفی ممکن است شرایط صحت منطقی داشته باشند دشوار می شود، لذا ابژه های رسمی باید باشند و آنها از جمله توصیفاتی هستند که به ما می گویند جهان باید چگونه باشد تا حالات عاطفی منطقی باشند(4).

اگر در عوض چنین حالت‌های عاطفی را دارای ابژه‌های صوری و شرایط صحت بدانیم، در این صورت فاقد ابژه بودن آن‌ها آشکار است، زیرا آن‌ها نیاز به داشتن اهداف یا ابژه‌های گزاره‌ای از نوعی دارند که به طور ضمنی خاصیت تعریف‌شده توسط ابژه صوری را به آن نسبت می‌دهند. این دیدگاهی است که گلدی (2000) از خلق و خوها در برابر مخلفان دفاع می کند. در واقع فکر می کند احساسات کل جهان را به عنوان هدف خود می گیرند، این در مخالفت با متفکرانی چون پرایس است (2006)، که فکر می کند هرچند احساسات دارای ابژه های عمومی اند اما “مراقب” موارد نیز هستند.

اما ابژه های رسمی احساسات خاص کدامند؟ این موضوع بحث‌برانگیز است، زیرا نسبت دادن به ابژه های صوری، فرد را متعهد به این ادعا می‌کند که هر احساسی، بر اساس مبانی مفهومی، ویژگی خاصی را به ابژه خاص خود نسبت می‌دهد. این اغلب با یکی از «موضوعات رابطه‌ای اصلی» که در اصل توسط ریچارد لازاروس در سال1991 ارائه شد، شناسایی می‌شود تا توضیح دهد که چه نوع ارزیابی‌هایی باعث ایجاد احساسات، یکی از نگرانی‌های اصلی نظریه‌های ارزیابی در روان‌شناسی می‌شود.

در چارچوب لازاروس خشم نشان‌دهنده کوچکی‌ها، ترس نشان‌دهنده خطرات، شرم نشان‌دهنده ناکامی در انجام ایده‌آل نفس، غم و اندوه نشان‌دهنده از دست دادن، شادی نشان‌دهنده پیشرفت به سمت دستیابی به هدف، غرور نشان‌دهنده افزایش هویت من است(5) هنگامی که هدف رسمی یک احساس روشن شد، می توانیم از آن برای توجیه احساسات با ذکر شرایط برانگیختگی آنها استفاده کنیم. به عنوان مثال، اگر خشم نمایانگر موارد کوچک شماری باشد، لحن تحقیرآمیز آنتاگونیست من را می توان به عنوان توجیهی برای خشم من ذکر کرد، زیرا لحن تحقیرآمیز همان خاصیتی است که خشم نشان می دهد.


1- de Sousa 1987 2- Kraut 1986؛ Rorty 1987 [1988] 3- فریدا 1994؛ استفان 2017a 4- ترونی 2007 5- پرینز 2004؛ لازاروس 1991b

 
Read more...

از Dr Hosseini Presents

##احساسات: فصل سوم – بخش 1

سنت احساس اولیه: احساسات به عنوان کیفیتی از حواس ساده‌ترین تئوری احساسات، و شاید عاقلانه ترین تئوری، این است که احساسات صرفاً دسته‌ای از حواس با کیفیات مختلف هستند که با چند و چون تجربه زیسته از سایر تجربیات حسی مانند چشیدن شکلات یا حس‌های عمیقی مانند احساس درد در ناحیه کمر متمایز می‌شوند. این ایده که احساسات نوع خاصی از تجربیات ذهنی هستند، تقریباً از یونان باستان تا آغاز قرن بیستم بر نظریه احساسات مسلط بوده است.

اما تفسیر این ایده چیست؟ این ایده را می توان به دو صورت تفسیر کرد. فیلسوفان بزرگ کلاسیک – افلاطون، ارسطو، اسپینوزا، دکارت، هابز، هیوم، لاک – همگی احساسات را به گونه‌ای درک می‌کردند که این تلقی برجسته باشد: کیفیت حواس به‌ عنوان مفهومی بَدوی بدون اجزاء تشکیل‌دهنده درک می شود اما این تلقی گسترده محدودی را پوشش می دهد و حالا کاربردی نیست. پس یک ایده ی جایگزین برای اولین بار توسط ویلیام جیمز ارائه شد. او استدلال کرد که روانشناسی علمی باید احساسات را به عنوان “موجودات روحی ابدی و مقدس، مانند گونه های تغییر ناپذیر قدیمی در تاریخ طبیعی” تلقی نکند(1).

پیشنهاد جیمز، شبیه تعاریف فلسفه شرقی، پیشنهاد سلبی بود. یعنی احساسات هرچه باشد، آنچنان که گفتم نباشد. پیشنهاد جیمز اغلب به عنوان نظریه جیمز-لانژ شناخته می‌شود، زیرا تقریباً شبیه به آنچه در همان زمان توسط لانژ (1885) ارائه شد، بیان می‌کند که احساسات درست است که “کیفیات حواس هستند” اما توسط ادراک تغییرات در شرایط فیزیولوژیکی مربوط به واکنش های خود مختار و یا کنش های ناشی از محرکات ایجاد می‌شوند. کارکرد این دستگاه فکری برای قیاس احساسات، به عنوان مثال: وقتی متوجه می شویم که در خطر هستیم، این ادراک مستقیماً مجموعه ای از پاسخ های بدنی را ایجاد می کند و آگاهی ما از این پاسخ ها همان چیزی است که ترس را تشکیل می دهد. بنابراین جیمز اظهار داشت که «کیفیت حواس پنجگانه ما با رخ دادن محرکات بیرونی یا درونی تغییر می کند، این همان احساس است»(2)

نظریه جیمز-لانژ با توجه به مسئله پدیدارشناسی به خوبی عمل کرد، به این معنا که پدیدارشناسیِ بی‌رحمِ مورد علاقه ی گزارش‌های قبلی را، با توضیحی ساختارگرایانه از «فرایندهایی که تجارب آگاهانه را تولید کرده و ساختار می‌دهند» جایگزین کرد(3). لذا این رویکرد در ادوار اخیر با تأیید جنبش ساختارگراییِ روان‌شناختی در علوم عاطفی توجهات تازه ای به خود جلب کرده است.

اما نظریه جیمز-لانژ با توجه به چالش‌های انگیزش، تمایز و هدفمندی کمتر، در مجموع موفق به نظر می‌رسید. اول، جیمز اظهار داشت که عقل سلیم در مورد جهت علیتِ احساسات و تغییرات بدنی اشتباه است. به عبارتی دیگر به دنیای فلسفه گفت:

“ما متاسفیم چون گریه می کنیم، عصبانی هستیم چون کتک می زنیم، می ترسیم چون می لرزیم، و نه اینکه گریه می کنیم، ضربه می زنیم یا می لرزیم، چون متاسفیم، عصبانی هستیم یا می ترسیم.”(4)

این مفهومِ غیر شهودی که احساسات باعث تظاهرات خود نمی شوند، بلکه از آنها بیرون می آیند، بسیاری از آرای فلسفی قبل و بعد خود را مشکل ساز کرد، زیرا به نظر می رسید این ایده که احساسات برای ما مهم هستند را تضعیف می کند. منتقدانی مانند دیویی (1894، 1895) دنبال این هستند که احساسات چگونه می توانند تا این حد مهم باشند، اگر آنها هیچ اهمیت علّی در رابطه با رفتارهای ما ندارند؟ گویا دیویی پرسیده است: اصلا چرا علم ابتدا به دنبال توضیح علت و کارکرد آن «تغییرات بدنی» اولیه نیست؟ یعنی چرا در وهله اول این احساسات برانگیخته می‌شود؟(5)

علاوه بر اشکالی که دیویی بر نظریه جیمز-لانژ وارد کرد، اساساً این نظریه فاقد توضیح کافی از تفاوت‌های بین احساسات بود. والتر کانن (1929) این ایراد را به نحو مؤثری بیان کرد. بر اساس یک تفسیر رایج از نظریه جیمز-لانژ، آنچه احساسات را از یکدیگر متمایز می کند این واقعیت است که هر یک شامل درک مجموعه ای متمایز از تغییرات بدنی (همان کیفیت حواس) است. کانن پاسخ داد که واکنش‌های احشایی مشخصه احساسات متمایز مانند ترس و خشم غیرقابل تشخیص هستند و بنابراین، این واکنش‌ها نمی‌توانند چیزی باشند که به ما اجازه می‌دهند احساسات را از هم تفکیک کنیم.

تحقیقات بعدی به طور کامل مشخص نکرده است که آیا احساسات، در واقع، نمایه‌های بدنی متفاوتی دارند، چه در سطح خودمختار، بیانی یا عصبی(6). مستقل از اینکه بحث تجربی در مورد امضاهای بدنی چگونه حل می شود، تغییرات مغزی یا بدنی و احساسات همراه با این تغییرات می تواند ما را به سمت یک طبقه بندی مناسب سوق دهد.

یکی دیگر از موانع اصلی تعمیم، تثبیت و حتی پذیرش نظریه جیمز-لانژ این است که هیچ بینشی از نقش احساسات در زندگی ما به عنوان عاملان و متفکران منطقی به دست نمی دهد. این دیگر فتح اِوِرست ناهماهنگی در مفاهیم همگرای یک نظریه در علوم پایه است. با این حال، احساسات نه تنها قابل توضیح، بلکه قابل توجیه هستند. اگر کسی مرا عصبانی کند، می‌توانم به لحن تحقیرآمیز آنتاگونیستم اشاره کنم. اگر کسی بر من حسادت می کند، می توانم به شکار غیرقانونی او در دارایی عاطفی ام اشاره کنم(7). همانطور که جیمز پیشنهاد کرد، اگر احساسات صرفاً کیفیات حواس بودند، توضیح اینکه چرا می‌توان آن‌ها را در پرتو دلایل توجیه کرد، دشوار بود. همانطور که برای توجیه تجربه حسی چشیدن شکلات یا احساس درد در ناحیه کمر به سختی تلاش می کنیم و معمولا ناتوانیم.


1- جیمز 1890: 449 2- جیمز 1884: 189-190، تأکید در اصل 3- ماندلر 1990: 180 4- جیمز 1884: 190 5- آرنولد 1960 6- برای آخرین مورد در مورد امضاهای بدنی، به Clark-Polner et al. 2016؛ Duran et al. 2017 مراجعه کنید. ؛ Kragel & LaBar 2016؛ Nummenmaa & Saarimäki آینده؛ Keltner و همکاران 2016 7- تیلور 1975

 
Read more...

از هیرون

از مدت ها پیش حسابی روی #picofile داشتم. زمانی که روی میهن بلاگ، وبلاگ نویسی می‌کردم. #سرویس خوبی بود و استفاده زیادی ازش می‌کردم. چند روز پیش رفتم سری به اون حساب بزنم و تعدادی از فایل های قدیمی که بهش نیاز پیدا کرده بودم رو بردارم. اما وقتی لاگین کردم دیالوگی باز شد با متنی که می‌گفت: «برای آپلود فایل باید شماره موبایل خودمون رو ثبت کنیم» و هیچ گزینه ای بجز ثبت شماره همراه، دردسترس کاربر قرار نمی داد. راستش دیدن این رویکرد از یک سرویس دهنده ایرانی برام عجیب نبود. اجبار به ارائه اطلاعات شخصی علیرغم میل، چیز تازه ای نیست. اینکه یک سرویس دهنده فضای ابری چه نیازی به شماره من داره و برای چه مقاصدی ازش استفاده می‌کنه، پرسشیه که پاسخش کم و بیش برای همه روشنه. اما باعث شد بیشتر از گذشته اهمیت #خودمیزبانی رو درک کنم. خوشبختانه من سرور شخصی #نکست‌کلود خودم رو دارم و دیگه هیچ نیازی به یک سرویس دهنده غیر ندارم.

دوستان؛ برای خود و حریم خصوصی خود ارزش قائل باشید.

 
بیشتر بخوانید...

از هیرون

روزی در مقاله‌ای خواندم که ما هر‌بار خاطره‌ای را در ذهنمان مرور می‌کنیم، درحال آسیب زدن به آن هستیم. علت این رخداد اینگونه بیان شده بود که، هر‌بار بخشی از جزییات آن خاطره بصورت ناخواگاه توسط مغزمان دگرگون می‌شود و به مرور محو می‌‌گردد. من نمی‌توانم آنچه در آن مقاله عنوان شده بود را تایید یا رد کنم، چون از حوزه دانش من خارج است. هرچند فکر می‌کنم درعمل چنین چیزی را درمورد خاطرات خودم تجربه نکرده‌ام. اما این مساله بهانه‌ای شد برای نوشتن خاطراتم. البته نه همه آنها، بلکه خاطراتی که فکر می‌کنم ممکن است با گذشت زمان از دستشان بدهم. خاطرات شیرینی که از کودکی‌ام برایم به یادگار مانده و مرورشان، همواره احساس لذت و شادی های ساده و زیبای آن سنین را در من زنده نگه می‌دارد. تا پیش از این، بعضی از خاطراتم را در بستر #اینستاگرام منتشر کرده‌ام. اما پس از تصمیم برای مهاجرت از آن بستر مسموم؛ #بلاگ را مناسب‌ترین بستر برای این کار می‌بینم. از این پس پست های مربوط به خاطراتم را با #خاطره_نویسی منتشر خواهم نمود. این پست ها ترتیب زمانی نخواهند داشت، چون براساس حس و حال و شرایط متفاوتی در ذهنم نقش می‌بندند و مرورشان می کنم. خاطرات ممکن است خالی از هرگونه رویداد یا نکته ای خاص باشند و تنها راوی یک احساس باشند. احساسی که ممکن است فقط شخصی آن را درک کند که تجربهٔ مشابهی داشته باشد.

تصویر گرافیلی یک دفتر و خودنویس

 
بیشتر بخوانید...

از هیرون

بلاگ من مثل اون دوست قدیمی ای می‌مونه که هروقت دلم از عالم و آدم می‌گیره میام براش درد و دل کنم. کسی که درمقابل وراجی های من فقط سکوت می‌کنه و می‌شنوه. نصیحت نمی‌کنه، پاسخ نمی‌ده، حتا همدردی هم نمی‌کنه. این چیزیه که بهم آرامش می‌ده! باید بیشتر بیام سمتش، اینجا از قضاوت کردن خبری نیست...

#خودگویه

 
بیشتر بخوانید...

از هیرون

هرازگاهی به خودم میام و می‌بینم کلی چارچوب به دور خودم ساختم. خودم رو محدود می‌کنم برای چی؟ نمی‌دونم! چی تو ناخوداگاهمه که مجبورم می کنه این کار رو بکنم؟ معیار هایی که از کودکی اطرافیانم به من دیکته کردند؟ من هنوز همون کودکم! با همون حس و حال و همون دلخوشی های کوچک! با این تفاوت که الآن قدرت این رو دارم که از خودم درمقابل دیگران محافظت کنم و مستقل عمل کنم. پس چرا نمی‌کنم؟ تجربه ای دارم که هرگز نداشتم و با هزینه کردن هر لحظه‌ام بدستش آوردم. الآن می دونم که اگر با همین فرمون ادامه بدم، مدام از خودم فاصله می گیرم. وقتی به خودم میام که می‌بینم یک عمر برای دیگران زندگی کردم یا بهتر بگم، اونها بجای منم زندگی کردند... واقعا این چیزیه که هر روزم رو براش حروم می‌کنم؟ این چیزیه که به فرزندانم منتقل می کنم و مثل گذشتگانم چارچوب ساختن رو براشون به ارث می‌ذارم؟

نه

نباید اینطوری بشه!

#خودگویه

 
بیشتر بخوانید...

از عالم دیوانگی

بار غمی که تاب و توان را گرفته است قدی که انحنای کمان را گرفته است . از عشق سهم من شده، اما دلم هنوز دلبسته‌ی کسی‌ست که جان را گرفته است . تاوان هرزه گردی چشم است درد عشق دامان قلب بسته زبان را گرفته‌ است . عشقی که شهره کرده تو را در تمام شهر از من غرور و نام و نشان را گرفته است . شطرنج سینه‌ام شده «میدان شاه» تو عکس تو جای «نقش جهان» را گرفته‌ است . وقتی تو نیستی همه انگار مرده‌اند حتی بهار رنگ خزان را گرفته است . گویی که تنگ کرده نفس‌های شهر را بغضی که نای پیر و جوان را گرفته‌ است ¹ . تکرار ناامید شدن های مستمر از انتظار من هیجان را گرفته است . تجویز کرده‌ دلهره‌ی دیدن تو را دلتنگی‌ام که نبض زمان را گرفته‌ است

1. نای ایهام دارد هم به معنی مجرای تنفسی و هم نا به معنی طاقت و رمق + ی اضافه که جانشین کسره است.
 
بیشتر بخوانید...

از عالم دیوانگی

خفته در انزوای پیله‌ی خویش، فارغ از بود و هست‌های خودم . عشق کالای بی‌خریداری‌ست، مانده‌ام روی دست‌های خودم . زل زدم توی چشم خود دیدم، درد تکثیر شد در آیینه . روی تصویر من ترک رقصید، گم شدم در شکست‌های خودم . شیشه‌ی خالی شرابم من سهمم از زندگی شکستن بود . به زمینم زده‌است آخر بزم، پایکوبی مست‌های خودم . نردبانی شدم که هرکه رسید بر سرم پا نهاد و بالا رفت . گرم پیوند این و آن بودم باز شد چفت و بست‌های خودم . دل من سرزمین زلزله‌خیز، خانه‌ام زادگاه آوار است . خاک من گاهواره‌ی گسل است، دلخوشم با گسست های خودم . برج در حال ریزشی هستم، که به حال خودم رها شده‌ام . بگذارید تا فروریزم، در شکاف نشست‌های خودم

 
بیشتر بخوانید...

از عالم دیوانگی

روزی که روی بوم جهان زن کشیده‌اند طرح تو را به لوح دل من کشیده‌اند . من را به جستجوی نگاه تو از نخست آواره‌‌ای به کوچه و برزن کشیده‌اند . گویی میان خانه‌ی وصل و سوار شوق راهی به مقصد نرسیدن کشیده‌اند . ای مهربان‌ترین که تو را هم مسیر عشق هم راستای حس سرودن کشیده‌اند . با نام تو قباي حریر بهار را بر قامت زمین سترون کشیده‌اند . بی تو لباس سبز درختان باغ هم شولای بی‌کسی‌ست که بر تن کشیده‌اند . در قاب چشمهای پر از اشتیاق من ناز تو را برای کشیدن کشیده‌اند . گاهی که قهر می کنی انگار از غرور دور بلور قلب تو آهن کشیده‌اند . سرد و سیاه و ساکت و لبریز از شراب چشم تو را شبیه شب من کشیده‌اند

 
بیشتر بخوانید...

از عالم دیوانگی

میان حنجره، فریاد من کپک زده دوست دلم برای کمی های‌وهوی لک زده دوست . به باد داده سرش را اگر کسی یک حرف برای کاستن از درد مشترک زده دوست . کبود شد تن هر واژه تا دهان وا کرد سکوت، کودک شعر مرا کتک زده دوست . درون بوته‌‌ی عشقی گداختم یک عمر و سنگِ کینه عیار مرا محک زده دوست . همیشه طعنه شنیدیم و زندگی سرکوفت به حال‌وروزِ من و دستِ بی نمک زده دوست . دروغ، خواب خوش اعتماد را آشفت بلورِ باور من سر به سنگِ شک زده دوست . به‌ جرم قتل خودم گردن مرا بزنید که روی دستِ خودم خون من شتک زده دوست


پی‌نوشت:

1- بوته ظرفی است برای ذوب کردن طلا 2- سنگ محک یا سنگ لیدی سنگی است از جنس سیلیسیوم و کوارتز که با آن ناب بودن طلا آزمایش می شود و با کمک تیزاب سلطانی(اسید نیتریک یا همان جوهر‌شوره) که با اسید هیدروکلریدریک رقیق شده عیار طلا نیز مشخص می شود .

 
بیشتر بخوانید...

از عالم دیوانگی

طلوع کردی و یلدای من سحر شده عشق چقدر حال دلم با تو خوب‌تر شده عشق . خوش آمدی به دل دردمند دل‌زده‌ای که در دیار تو دیری‌ست در‌به‌در شده عشق . نبودی و شده بودم شبیه قاصدکی که دل بریده و با باد همسفر شده عشق . شدم کسی که خودش با خودش گلاویز است که بازمانده‌ی یک جنگ بی‌ثمر شده عشق . تو آمدی که پر از برق زندگی بشود دوچشم خیره به سقفی که محتضر شده عشق . به خلوت دل من سر‌ نمی‌زند هر روز غم ازحضور تو انگار باخبر شده عشق . تو جان‌پناه سواری شدی که سینه‌ی او برای هرکه به غیر از خودش سپر شده عشق . و در قلمرو فرمانروایی‌ات شده‌ام گدای گوشه‌نشینی که معتبر شده عشق . کلید شهر دلم را به جز تو هرکس داشت همیشه قصد سفر کرده رهگذر شده عشق . بمان که دار و ندار من از جهان چیزی است که در ردیف همین شعر مختصر شده؛ «عشق»

 
بیشتر بخوانید...